منوی اصلی


نویسندگان


آرشیو موضوعی

ایرانول16000

آمار بازدید

» تعداد بازديدها: 1
» کاربر: Admin

آرشیو ماهانه


لوگوی ما

چالدران


لوگوی دوستان



عجله ،کار شیطان است

سه‌شنبه 01 مرداد 1392

ارسال نظر(0)

عجله ،کار شیطان است

در روزگاران قدیم، مرد زاهدی با همسر مهربان خود، سالیان دراز در آرزوی داشتن فرزندی زیر یك سقف زندگی می كردند، اما با گذشت زمان و غالب شدن ضعف پیری از داشتن نعمت فرزن�


عجله ،کار شیطان است

www.roozgozar.com-750

در روزگاران قدیم، مرد زاهدی با همسر مهربان خود، سالیان دراز در آرزوی داشتن فرزندی زیر یک سقف زندگی می کردند، اما با گذشت زمان و غالب شدن ضعف پیری از داشتن نعمت فرزند ناامید گشتند. از آنجا که گفته اند پس از ناامیدی، امید است چندی بعد خداوند متعال با عطا کردن فرزندی به آن دو، رحمت را بر آن خانواده تمام کرد. از آن پس پیرمرد زاهد چنان خوشحال بود که شب و روز صحبت از آن مهمان در راه می کرد!
روزی به زنش گفت: آمدن پسرمان نزدیک است؛ می خواهم بر او نام نیکو نهم، احکام دین و آداب و رسوم شریعت را به او بیاموزم و در تأدیب و تذهیب نفس او چنان تلاش کنم که در اندک زمانی شایسته انجام فرایض دینی شود و استعداد کسب کرامات الهی را بیابد؛ چنان که نام او در جهان باقی ماند و فرزندان او مایه شادی دل و روشنایی چشم ما باشند.
زن گفت: تو از کجا می دانی که فرزند ما پسر خواهد بود؟ ممکن است عمر من کفاف داشتن نعمت فرزند را ندهد؛ ممکن است فرزند ما پسر نباشد؛ چگونه مانند نادانان با خواهش نفسانی این گونه بیهوده گویی می کنی! زاهد بعد از سخنان همسرش از حرف خود خجالت کشید و تا زمان وضع حمل زن جز ذکر چیز دیگری نگفت.
القصه، نذرهای آن ها پذیرفته شد و خداوند به آنها پسری زیبا و سالم هدیه داد. روزی از روزها زن برای خرید از خانه خارج شد و پسر را به مرد زاهد سپرد، اما زمانی از رفتنش نگذشته بود که قاصد پادشاه برای دعوت از مرد زاهد به درخانه آن ها آمد و دق الباب کرد. تأخیر جایز نبود! ناچار فرزند عزیزش را به راسویی که در خانه آنها زندگی می کرد سپرد و رفت. راسو دوست دیرین و رفیق عزیز مرد زاهد بود! و زاهد پیر به او دل بستگی عمیق داشت. ساعتی از رفتن مرد نگذشته بود که ماری به قصد نیش زدن کودک به کنار گهواره او رفت. اما راسو مار را کشت و کودک را نجات داد.
وقتی زاهد از قصر پادشاه به خانه برگشت؛ راسو سرتا پا خون آلود به سوی او دوید؛ زاهد در نگاه اول پنداشت که آن خون از جراحات فرزندش است و راسو در امانت خیانت کرده است، پس پیش از تحقیق، عجولانه عصایش را محکم بر سر راسو فرو آورد و او را در دم کشت. وقتی داخل اتاق رفت پسرش را سلامت درحالی که دست و پا می زد و ماری قطعه قطعه شده در کنارش بود؛ یافت تازه ماجرا را فهمید و با دست بر سر و سینه زد؛ زانوهایش سست شدو بر دیوار تکیه داد و گفت: ای کاش این کودک هرگز متولد نمی شد و من به او عشق نمی ورزیدم تا مسبب این خون به ناحق ریخته شده نمی شدم. خدایا! چه مصیبتی از این بیشتر است که هم خانه خود را بی دلیل هلاک کنی!
در همین احوال همسرش از راه رسید و با فهمیدن ماجرا در غم و ناراحتی مرد زاهد شریک شد و بعد از ساعتی رو به زاهد کرد و گفت: این مثل را به یاد داشته باش هر کس در کارها عجله نماید از منافع متانت، وقار و آرامش بی نصیب می ماند. و تو عجولانه اقدام کردی.



نوشته شده توسط iranol-chaldoran در ساعت 19:07



درباره



به وبلاگ من خوش آمدید
ahmad2661@mailfa.org


مطالب پیشین

جنگ چالدران
تصاویر طنز و خنده دار ( مجله طنز هفته )
نبرد دیدنی دو سنجاب بر سر بادام زمینی
شبهای زیبای ایران ما (عکس)
رابطه پسران قبل و بعد از ازدواج با دختران!
تصاویری از تابلوهایی که فقط با یک کاردک نقاشی خلق شدند!
تصاویر/بارش برف در شهرستان چالدران
روش های پیدا کردن خواستگار (طنز)
ویژه نامه تصویری پراید
موتور سواری به سبک ایرانی(+عکس)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 10923

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران